خرید بک لینک
سلام مامانم جمعه میگف اخبار گفد بلیطا فروشش از هجدهم شرو میشه. حالا من موندم چه کنم. رو تخته وایت بردم تاریخ دفاعمو زدم بیست اسفند ...تخته کائناته یه جورایی و بهش ارادت دارم خب قضیه اینه که الان چند ساله خونه تکونیه خونه پدری حوله بنده میچرخه و من مدیریتشو بر عهده دارم... البته این پروژه یه مدیر داره و یه کارگر!! که جفتشون خودمم البته از حق نگذریم که خاهر بزرگه هم کارگر دومه...پس تصحیح میکنم این پروژه یک مدیر داره و دو کارگر که یکی از کارگراش مدیرم هس که اسمش ملیه بعله... منم مث بهار جون دلم میخاد دو سه روز مونده به عید با خیال راحت پامو دراز کنم و مث همه سالای گذشته دقیقن روزه سال تحویل کارام تموم نشه. البته که همیشه خیلی عالی به مراسم سال تحویل رسیدیم و حداقل دو سه ساعت قبلش دیگه من سفرمو انداختم ولی خب امثال میخام زودتر بجنبم! واقعنه واقعن نمیدونم که دفاعم میوفته کی! راستش خودم دوس دارم فروردین باشه یا نهایتن اول اردیبهشت ولی بدمم نمیاد که بیوفته اسفند و این دندونو بکشم بندازم دور!  اگر مطمئن میدونستم که به بیست اسفند دفاعم میرسه یا نه خیلی خوب میشد. اول به اکسپ

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

لعنت به دله سیاهه شیطون 

دقیقا یک ساعت و نیمه که دارم بین فایلام توی یه فلش فینگیلی دمباله فایل اکسلی میگردم که یه ده روز پیش ساختمش...دقیقا از ساعت 3 دمبالشم و الان تو یه فولدر نامربوط پیداش کردم!

هیچی همین!

اومدم ثبتش کنم که جهانی شه!

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلامن علیکم.منتظرررم! امروز عصر طرفای 6 که از خاب پاشیدم دیدم استاد بعد یک ماه و اندی پیگیری مداوم و هر روزه گفته ساعت هشت و نیم تا نه میتونه بیاد و یه جلسه کوتاه باهام داشته باشه. الان سه دقه به نهه و اگه استاد به اسکایپ شما زنگیده به اسکایپ منم زنگیده .امروز هم جلسه مذخرفه مربوط به طرح تحقیقاتی رو داشتیم اون سر شهر اونم کی؟ ساعت 12 ظهر تا 2! اخه اینم شد تایم؟! وسطه روز؟! صب یه رب به هف پاشدم و نمازیدم و دوباره خابیدم تا هش. دیه تصمیم گرفته بودم نرم دان. تا صبونه بخورم و خودمو جم کنم شد نه و تا ده یکم ترجمیدم و ده تا ده و نیم هم وبگردی و دیه پاشدم اماده شدم و ده مین به 11 زدم بیرون. کی رسیدم به مقصد؟ 12 و نیم! البته ترافییک و اینا نبود ولی خب یکم پیاده روی داره و یکمم معطل شدم که سرویسه مقصد بیاد! دیه رسیدم و در نقش یه تایپیست براشون انجام وظیفه کردم و ساعت شد دو و خوشبختانه ایندفه برام ماشین گرفدن و برگشتم خونه. فک کنم یه رب به سه اینا بود که نزدیک خونه بودم. .اولش برا نهار خاستم به خودم حال بدم و پیزا یا کباب بخرم ولی یادم اومد که 5 شمبه بخاطره یه پیشیه چولاغ یه بسته دل مرغ خریده

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلام! 

ووووووی خابم نمیبره! طرفای ساعت هشت و نیم اومدم ک پست بزارم و دو سه پاراگرافم نوشتم ولی استادم اومد و نتونسم ادامه بدم. چرک نویسش کردم تا بعدن تکمیل کنم و انتشار بزنم. 

از هیجانه بیخابیم! حالا فردا میام میتعریفم! محتاجه دعاها و انرژی مثبت دوسدان هسم... قوبونه همتون:**** 

خدا جون لطفا خابم ببره من فردا کلی کار دارممممممم :((((

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

پسته انتظااااااار میکشیم اون پایین داره انتظااااااارتونو میکشه

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلامن علیکمپاشیم برخصیم بیست و دوئه بهمنه .قبل از هر چیز!  مخذرت میخام که روزانه نوشته هام دچار زوال شده! ولی سعی میکنم درستش کنم!خب بزارین از چارشمبه بگم . روز قبلش چهار تا از امضاهای فرم مربوطه رو گرفدم و موند دو تا داور خارجی و یه مشاورم. با مشاورم نه صبح قرار گذاشتم دمه متروی میدون ایکس! ینی اون گف میخام برم فلان جا و دانمون نیستم و ساعت نه بیا دمه مترو . مام گفدیم چشم! بعدنش قرار بود برم یه وره دیگه شهر برا داور 1 و ساعت دوازده به بعد هم داور 2 گفده بود برم برا امضا یه وره دیگه شهر. خلاصه صب چارشمبه که از خاب پاشیدم و نماز و اینا دیدم داور 1 پیام داده که امروز نیا و من نیسم و یه روز دیه بیا! منم نشسدم یکم فکریدم و بعدم یه عسک از فرمه که حاوی امضاهای بقیه بود گرفدم و توی تلگرام بهش فرسیدم و گفدم این فرمه مربوطه هس و من اینو باید زودتر تحویلش بدم و روزه دیگه ای فرصت نیس که بخام بیارم برا امضا و اگر رخصت میفرمویین خودم امضاش کنم به جای شما اونم گف اکشال نداره موفخ باشی! خلاصه یکی از امضاهامو این مدلی فشاندم! بعد یه ربع به نه دم متروهه بودم و یه ربعی وایسیدم تا خانم او

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلام دوستان جونبشدت مشغوله کارای تزم تا فایل نهایی رو به جلسه فردا برسونمخوشبختانه امروز رییس ساب کمیته موافقت کرد که مدارکمو فردا تو جلسه اصلی شورا مطرح کنن. غیر از خودش نماینده گروهه خودمون هم مدارکمو و تزمو دیدن و ایرادی نذاشتن روش. فقط رییس ساب کمیته گف دیسکاشنت کمه! تا صب باس بیشترش کنم و بعد پرینت بگیرم دوباره و بهشون بدم. اینم اضاف کنم که استاد مهربون سفارشمو به رییس ساب کمیته کرد که باهام موافقت کنن و کارمو عقب نندازن. خدایا شکرت. دو تا جعبه شیرینی کوچولو باس بگم از ولایت بیارن یکی برا استاد مهربونه و یکیم همین رییس ساب کمیته هه! .این از اهم اخبار حالا این زیری هارم بخونین لطفن!.- ملی یا همون ملیله نوشت: ملیله جون فایل توپ اموزش prize  که گفتی داریشو لطفا برام ایمیل کن ببینم میتونم از پسش بربیام یا نه! ایمیلمو اخر پست مینبیسم . دستت طلا  - دوستانه وبلاگدار نوشت: بچه ها جون شرمنده میام و کامنت نمیزارم چون واقعن وختم کمه. میخونمتون ولی بیصدا... بویجه بهاری جونه عروسک خروسی و زهرا جونه عروس و پیشی جون که گفتی فک میکنی و شیدا جونه دمباله اتاخ و مینلا جون که ساع

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلامخوبین خوشین؟ ایشالا که باشین...منم شکرامروز جلسه کمیته اصلی تشکیل شد و با دفاعم موافغت شد. رفتم یه کلاسه بزرگی هس اونجارم رزرو کردم ولی خب ساعتم هنوز نهایی نشده. راهنمام باس بهم بگه که چه ساعتی قراره بیاد دان. خودش گفته یحتمل عصر بایس باشه و لذا منم ساعت 4 تا 6 رو اوکی کردم ولی خب این کلاسو اصن دوس ندارم. دوس دارم تو یه سالن سمینار باشه که هم شیکه و هم میز بزرگ یو شکل داره. از شانس بدم روزه دفاعم تو این سالن تا ساعت 4 کارگاه هس. مسئول سالنا هم نبود و مرخصی بود و تا دو سه روز دیه هم نمیاد و همکارشم درست نمیتونست کمکم کنه. گف شایس اون کارگاهه تشکیل نشه و خلاصه که فعلا ساعت 4 تا 6 یه کلاسه زشتو رزرو کردم! ایشالا که جور بشه برام که اون سالن بزرگه یو شکله برام ردیف شه. .دیروز از ساعت 8 تا 11 تا بخام مدارکمو بدم به دکتره مربوطه( همون رییس ساب کمیته هه) یه استرس دیگه رو هم از سر گذروندم...شوکه استرسی یا یه همچی چیزی. طوری که گفدم دیه منتفیه دفاعه اسفند ولی خب خدا رو شکر با کمک استاد مهربونه حل شد. از 11 اینا تا هشت شب تو دان نشستم و از نه و نیم شب بعد دوش گرفتنم تا 12 و نیم تو خونه نشستم

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلام دوستانه جانامیدوارم خووووف باشین. منم شکر خوووفم. دیروز  ساعت 6 پاشیدم که بموقه خودمو برسونم به جلسه ساعت هشت و نیمه اون سره شهر! نمازیدم و صبونه و اینا و هفت بیس دقه اینا بود زدم بیرون. قبلش دیدم که بارون میاد و چترمم ورداشتم. چه باااااارونی. رفدم دیدم تاکسی نیس و جماعتم همه چتر بدست وایسیدن به صف! اولین بار بود برا تاکسی صف وایمیسادم و تا حالا پیش نیومده بود. مطمئن شدم که دیر میرسم جلسه رو....خلاصه اخرش نوبتم شد و سوار شدم. تو تاسکی دعایی که تو حرم امام رضا پخش میشه رو رادیو داش پخش میکرد. همون که اولش میگه السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی و با یه سوز عجیبی هم سلام میده! ییهو یادم افتاد به سال 91 که رفتم حرم امام رضا و ازش قبولیه کنکور دکترامو خاسم. اینکه با خودم اونموقه ها میگفدم باس ی معجزه بشه که من قبول شم امسالو! و قبول شدم... یادم اومد که زمسون 91 تا زمسونه 95 واقعن زحمت کشیدم و طرفای دو هفته دیه دفاعمه و تموم میشه چیزی که چهار سال پیش برام حکمه معجزه داش...قبولی تو کنکور دکترا چیزه خاصی نیس ولی من فک میکردم خیلی بد دادم کنکورمو! و خیلی نا امید بودم برا همین

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

سلام بروبکس!هم اکنون ملی رو در حال نوشیدنه چای همراه با یه تیکه نسبتن بزرگه کیک میشنوفین  بلی! من دیروز کیک ولنتاین گیرم اومد و کاملا متشخصانه تو یه ظرف دردار گذاشتمش تا بیارمش امروز اینجا به عنوان عصرونه با چای بزنم! عایا ملی دیروز مراسم ولنتاین داش؟! عایا ملی رو کسی مهمون کیک ولنتاین کرد؟ اینها سوالاتیست که تا پایان این پست به پاسخ ان خواهیم رسید پس شکیبا باشید  خخخخخخ.عاخیششش انقدنه خوشمزس  طعمه نسکافس فچ کنممممم.دیروز هشت شب خونه بودم و تا یه دوش فوری فوتی بگیرم و استاد جانو خبر کنم شد هشت و نیم و اونم دسش درد نکنه زودی اومد و بمدت 45 دقه به امورات ملی رسیدگی کرد. و اما در این هین و بین فقط ساختمون رو سره من خراب نشد بس که همسایه ها بی سابقه ترین شوی سر و صدا رو راه انداختن. من واقعن موندم تو یه اپارتمان 40 متری مگه چن نفر مهمون جا میگیره برا تولد؟ خدا شاهده که سرو صدای تولیدی جشنه تولده بچه مدیر ساختمونمون شبیه سروصدای تولیدی از یه جشن با 550 نفر مهمانه نونهال و بزرگسال بود بقدری جیغ و داد راه انداختن که استاده ب حرف اومد که چه خبره فوتفاله؟گفدم نه استاد تولده بچه

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 13:33

صفحه بندی